چند سال پیش یه ریس حسابداری (آقای «ط») داشتیم. ایشون خیلی آدم جالب و با ذوقی بود. خیلی زود باهاش صمیمی شدم . وقتی با هیجان از موسیقی صحبت می کردم آقای «ط» یه داستان رو هر بار به یه شکل تعریف می کرد. می گفت از بچگی یه نفر رو دیدم که تار می زنه. خیلی تحت تاثیر فرار گرفتم و منم دوست داشتم تار بزنم. تو دوره ی دبیرستان تونستم یه تار بخرم. من با هیجان می پرسیدم خوب شروع کردی؟ با افسردگی که تو چشماش دیده می شد می گفت نه. می گفتم صبر کنم تا دوره ی دبیرستانم تموم شه. بعد که دبیرستان رو تموم کرد با خودش می گفت فعلا تار رو شروع نکنم. کنکور که قبول شم راحت نوازندگی تار رو شروع می کنم. می گفت دوره ی لیسانس تموم شد گفتم باید فوق لیسانس بخونم. بازم دست به تار نزد. هر ترم می گفته این ترم که تموم شه تار رو شروع می کنم. خلاصه آقای «ط» هر بار بهونه ای داشت تا نوازندگی رو بعدا شروع کنه.
سرتون رو درد نیارم.
هر بار بهش می گفتم دوست عزیز آقای «ط» چرا تار رو دستت نمی گیری بزنی؟ می گفت فعلا اوضاع خرابه. سال بعد شروع می کنم.
من به دوستام و همکارام که می گفتن دوست دارم موسیقی کار کنم ولی فعلا وقت ندارم می گفتم:
به آقای«ط» نگاه کن اون یه آینه قدی برای شماست. آینده ی خودت رو تو ایشون ببین.
با اینکه اختلاف سنی مون زیاد بود ولی خیلی باهاش راحت بودم و تقریبا همه می دونستن که اسمش رو گذاشتم آینه ی تمام قد.
یه بار با غم و اندوه گفت بازنشسته که بشم دیگه کاری ندارم حتما می رم سراغ تار و همش صبح تا شب تمرین می کنم.
دوستان خوبم! خدمتتون بگم که آقای «ط» بازنشسته شد و تو جاده قدیم نزدیکای شهر قدس تو بازار سنگ فروشان یه زمین خرید و رفت تو کار سنگ. یه بار زنگ زد گفت چرا یه سری بهم نمی زنی؟ منم که تو فکر ساخت یه شومینه بودم گفتم خوبه می رم هم ایشون رو می بینم هم چند تا سنگ ازش می خرم.
تو سنگ فروشی اوضاع خیلی آروم بود. دوستم آقای «ط» چایی می خورد و با چند نفر دیگه تخته نرد بازی می کرد، یه ساز تار خیلی خوشگل به دیوار آویرون کرده بود. بلافاصله ازش پرسیدم نوازندگی رو شروع کردی؟
گفت نه!!! گفتم چرا؟ گفت: مترو باهام قرار داد بسته سنگ نماهاش رو از من بخره.
